Skip to main content

احمد ظاهر: شب چو در بستم و مست از می نابش کردم


شب چو در بستم و مست از می‌ نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم  
  دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم  
    منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم  آنقدر گریه نمودم که خرابش کرد
  شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم  
  غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم  
  دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو کبابش کردم  
  زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

Comments

Popular posts from this blog

ماهنامه روشنگر

رقص زهرا دختر بسیار با استعداد ایرانی

نوش آفرین تا میگی سلام Nooshafarin - salam video

https://youtu.be/XOVu46e4KVs